پلوتارخ ( مترجم : كسروى )

305

ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )

خليج مىباشد سپاهيانى كه بىكيفالوس ( اسب الكساندر ) را مىآوردند با دسته از بوميان هوركانى برخورده دستگير مىشوند . الكساندر چون اين را شنيد سخت برآشفته گشت و كسانى را فرستادند و به آن بوميان خبر دادند كه اگر اسب و پرستاران آن را بيدرنگ نزد او نفرستند همه آنان را از زن و مرد و كودكان كشتار خواهد كرد و بر كسى رحم نخواهد نمود . بوميان گرفتاران را آزاد كرده و اسب را به دو فرستادند و شهر خود را هم به الكساندر سپردند . الكساندر نه تنها نوازش بر آنان كرد ، بلكه بخششهايى هم در برابر پس فرستادن اسب داد . از آنجا آهنگ پارثوا « 1 » را كرده چون به آنجا رسيد نخستين كارش آن بود كه رخت خود را تغيير داده جامه ايرانيان پوشيده و اين كار شايد براى آن بود كه ايرانيان را به آسانى متمدن « 2 » گرداند . زيرا چون رخت كسانى يكسان بود به زودى با هم انس مىگيرند . يا شايد هم چنان كه ماكيدونيان در آغاز كار مىپنداشتند مقصودش آن بود كه چنان كه ايرانيان پادشاه خود را مىپرستند او نيز يونانيان را به پرستش خود وادارد و به اين جهت خود را به صورت آن پادشاهان آورده و تغييرهاى ديگرى در كار و زندگى خود مىداد . بارى او شكل رخت‌پوشى مادان را كه پاك بيگانه و نازيباست نگرفته نيز شلوار و قباى آستين‌دار و تاج را نپذيرفت ، بلكه شكلى را ميانه رخت پارسيان و رخت ماكيدونيان برگزيد كه از تكبر آن يكى پايين‌تر و از فرومايگى اين يكى بالاتر بود ، تا ديرزمانى اين رخت را تنها هنگامى مىپوشيد كه با ايرانيان مىنشست يا در درون خانه خود مىپوشيد . ولى سپس آن را آشكار كرده با آن رخت بيرون آمد و ماكيدونيان آن را ديده غمناك گرديدند . بااين‌حال همگى او را گرامى مىداشتند و قدر نيكخوييهاى او را شناخته در اين هوسبازيها معذورش مىداشتند ، به ويژه پس از آن همه رنجها كه برده و خطرها كه ديده بود . گذشته از ديگر رنجها در همان نزديكيها تيرى به پاى او رسيده و استخوان ساق را خورد كرده بود كه ريزه‌هاى آن بيرون آورده شد .

--> ( 1 ) . « پارثوا » شكل درست و فارسى كلمه است كه در نگارشهاى سنگى داريوش هم به كار رفته و مقصود از آن خراسان است . ( 2 ) . يونانيان همچون اروپاييان امروزى مردم آسيا را متمدن نمىشماردند و اين كار جز غرور و نادانى بنيادى ندارد .